X
تبلیغات
زولا

 

پشت ویترین مغازه ها می ایستم. دکورهایشان را نگاه می کنم. در این دنیای پر از رنگ، هر روز رنگی می آید و شیئی جدید ظاهر می شود. رسانه های گروهی در سراسر دنیا کالاهای جدیدی را تبلیغ می کنند و با آن آگهی های وسوسه انگیزشان، خریداران را برای خرید جدید ترین ها تحریک می کنند.

 نگاه می کنم به این همه زیبایی و هر روز چیزهای زیباتری هم می آیند: لباس های قشنگ تر، کفش های رنگارنگ تر، وسایل تزیینی جدیدتر، لوازم آرایشی مدرن تر، ظروف پر زرق و برق تر. جلوی مغازه های گُل گُلی می ایستم. در این فصل چه لباسی مد شده است؟ حساب و کتاب می کنم که اگر پول توجیبی هایم را جمع کنم، یک کم هم ته جیبم را بتکانم و یک کم هم از والدین گرامی پول بگیرم، می توانم تمام آن چه را که برای این فصل می خواهم تهیه کنم.

کودک که بودیم هر چه می خریدند و تنمان می کردند، خوشحال و شادمان می شدیم. فرقی نمی کرد گران باشد یا ارزان، مارک داشته باشد یا نداشته باشد، از گران ترین مغازه خریداری شده باشد یا  از ارزان ترین آن، از فلان پاساژ خریده باشیم یا از شنبه بازار. رنگش هم مهم نبود که به شلوارمان بیاید یا نیاید، با کفشمان جور شود یا نشود؛ به فکر این نبودیم که جورابمان را با گل سرمان هماهنگ کنیم یا نکنیم، خیلی مهم نبود، فقط مهم این بود که نو بود و با آمدنش یه بغل شادمانی کودکانه می آورد و با آمدنش یک دنیا خوشحالی فراهم می کرد. فارغ از لباس هایی که پوشیده بودیم و فارغ از لباس هایی که دوستان کوچکمان به تن کرده بودند، آن ها را دوست می داشتیم، با آنان هم بازی می شدیم و با آنان هم نشین می گشتیم.

 

کودک که بودیم هر چه می خریدند و تنمان می کردند، خوشحال و شادمان می شدیم. فرقی نمی کرد گران باشد یا ارزان، مارک داشته باشد یا نداشته باشد، از گران ترین مغازه خریداری شده باشد یا  از ارزان ترین آن، از فلان پاساژ خریده باشیم یا از شنبه بازار. رنگش هم مهم نبود که به شلوارمان بیاید یا نیاید، با کفشمان جور شود یا نشود؛ به فکر این نبودیم که جورابمان را با گل سرمان هماهنگ کنیم یا نکنیم، خیلی مهم نبود، فقط مهم این بود که نو بود و با آمدنش یه بغل شادمانی کودکانه می آورد و با آمدنش یک دنیا خوشحالی فراهم می کرد. فارغ از لباس هایی که پوشیده بودیم و فارغ از لباس هایی که دوستان کوچکمان به تن کرده بودند، آن ها را دوست می داشتیم، با آنان هم بازی می شدیم و با آنان هم نشین می گشتیم.

کودک که بودیم ذوق یک لباس جدید سرشار از عطر خوشحالیمان می کرد و وقتی لباس ها را می پوشیدیم، سربلند راه می رفتیم و با غروربه این و آن نگاه می کردیم که همه بدانند لباس هایمان نو است. از مد چه می دانستیم، نمی دانم، چه قدر از مد خبر داشتیم، نمی دانم، فقط می دانم که:

وارد میهمانی که می شدیم لباس های تازه به تن شده مان، برق می زد. بزرگ ترها می آمدند و به روش های تربیتی عجیب  و غریبشان با ما حال و احوال می کردند، بعد نگاهی به قد کوتاه و جثه ی ظریف مان می اندختند و می گفتند: به به! چه پیراهن قشنگی. به به! چه بلوز قشنگی. به به! چه کفش قشنگی. به به! چه شلوار قشنگی. به به! چه ...

 و بعد کودکی بودیم که به خود می بالیدیم و فکر می کردیم حتما این همه قشنگ ها را که پوشیده ایم، حتما دختر بسیار خوبی هم هستیم، حتما پسر بسیار مهربانی هم هستیم و کم کم لباس شد ارزش وجودی ما و بعد ارزش وجودی انسان ها. یاد گرفتیم که شاهزاده و گدای زندگیمان را اول از لباسشان بشناسیم و کم کم لباس خریدن، بازی بزرگسالیمان شد و خوشحالی جوانیمان. آخر کودک که بودیم، وقتی می خواستند از ما تعریف کنند، لباس هایمان را می دیدند، ظاهر زیبا اولین نشان خوب بودن شد و زیبایی چهره اولین وسیله ی قضاوت انسان های اطراف. شاید راه دیگری هم نبود، شاید امکان دیگری نیز وجود نداشت. آخر هنوز ذره بین کشف درون یافت نشده بود، آخر زیبایی های درونی به این آسانی درک نمی شد.

دنیای ما رشد کرد و شکل گرفت تا به امروز که ما نیز، خود، آدمیان را از لباس هایشان می شناسیم و می خواهیم و می پسندیم.

جلوی مغازه های رنگارنگ می ایستم. و فکر می کنم این لباس های رنگارنگ، سرگرمی خوبی است برای دنیای پر از سرگرمی های مادی. می توان جدید ترین ها را خرید، جدید ترین ها را پوشید و از مد پیروی کرد. شاید یک احساس درونی است و یک انگیزه ی قلبی که تبعیت از مد یعنی وحدت یافتن با سایر هم سن و سالان خود. لباس های یک شکل پوشیدن در یک فصل خاص از سال یعنی:

آی آدم ها! ببینید. ما همه مثل هم هستیم، متحدیم در لباس.

و ای کاش این لباس، تنها نشانه ی وحدت ما نبود.

فکر کن مد می شد که همه ی آدم ها راست بگویند، غیبت نکنند، اول فکر کنند بعد حرف بزنند، مهربان باشند، با گذشت و فداکار باشند. ایثار کنند. از حق خود بگذرند و دیگران را در وجود خودشان ببینند. از دوستی بگویند، از عشق از صمیمیت، از وفا و عاطفه و دوست داشتن و فکر کن مد می شد که همه ی آدم ها فقط خوبی های همدیگر را ببینند و بدی ها را از یاد ببرند. آن وقت جلوی ویترین مغازه ها که می ایستادیم، فروشنده می گفت:

 

 بفرما داخل یک سبد محبت داریم. برای شما آوردیم، مد این ماه است، نه! مد امروز است، مد همین ساعت، مد همین لحظه. برازنده ی شما است و فروشنده ی دیگر بورداهایش را می آورد و اثبات می کرد که راست گویی بهتر از دروغ گفتن است و آن دیگری سایت ها را جستجو می کرد و به ما می قبولاند که گذشت راهگشای راه های مسدود زندگی است .

ای کاش ما بچه هایمان را جور دیگری تربیت کنیم. ای کاش یادمان بماند که  اگر بچه دار شدیم، لباس های جدیدش را که پوشید و وارد میهمانی شد، نگذاریم هر کس از راه رسید، اول لباسش را ببیند و از لباس هایش تعریف کند و از قشنگی موهایش بگوید. از گل سر جدیدش و کفش قشنگش. جلو برویم، او را معرفی کنیم و بگوییم:

این فرزند من است که بسیار مهربان است، این فرزند من است که با سن کمش صادق است و با گذشت، این فرزند من است که همه را خوب می بیند و همه را خوب می داند و به همه خوبی می کند. این فرزند من است که دستش را برای کمک به دیگران جلو می برد و آن ها را حمایت می کند و به ایشان مهربانی می ورزد. این فرزند من است که ...

[ پنج‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1387 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ - ]
.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ
آخرین اخبار ارز

تعداد بازدید ها: 115362



قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اخلاق اسلامی

قالب بلاگ اسکای

قالب وبلاگ

download

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا